
ترنم جاری
و نان، و خیابان، و عشق، چاردیواری
و مرگ غزل، قطعه، یادهای تکراری
و گورکوچکی از این جهان، که سهمِ سفر
سهامِ شرکتِ بنیان گذارِ بی کاری
و تو که نشستی به خانه،
ای غزاله
ای مغموم!
و من
:
کجا،
کجا،
کجا،
اسب های عصاری!
تلنگری، هدفی، یادکردی... آیا نیست؟
و ما که می گذریم،
عقربه است و ناچاری...
سکوت سرد نیایش، و من و دامانت
گدازه های مسی تو، مگر شراب می کاری؟
شراب نیست شبی، من، نگاه، می مردم
پیاده می شدمت عشق، محض دلداری
کنار اسبی و مجنون و آهوی چشم ات
مگر چه دارمت، از شوق، رسم دامیاری
و مغز من که پر از مارهای ضحاک است
و مرد، که گفت
:
نه پارکینگ دارد، نه انباری
تنی که می شکند در سکوت مفسده،
پوچ
لهیده و نرسیده به حرمت و خواری
شما کجا به ذلیخای من حسادت، آه
شما کجا و ما کجا؟ عشق های بازاری!؟
و بعد، که رییس زنگ می زند که بیا !
حساب بانکی ما،
لیست،
موجودی جاری
چه ذلتی، چه شکوهی چه لذتی چه شبی!
ستاره می کنم ات شب، ترنمِ جاری
اتاق، یکسره،
نم بویِ لیزِ بی خیالی بود
و گربه های ملوسِ خرام، پنداری
سراب بود شبی را که من همیشه شدم
به خاطرات حضور من، عصمت غاری
شما و سرو سعادت، شما و شوکت شوق
و واژه های لجن پوش... شاعران درباری!
علی محمد نجاتی