بیابان را سراسر مه گرفته است
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  

بیابان را سراسر مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان خسته لب بسته نفس بشکسته
در هذیان گرم مه
عرق می ریزدش آهسته از هر بند
-  بیابان را سراسر مه گرفته ( می گوید به خود عابر)

سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان به خانه می رسم
گل کو ؟
نمی داند. مرا ناگاه در درگاه می بیند
به چشمش قطره اشکی
بر لبش لبخند
خواهد گفت :
بیابان را سراسر مه گرفته

با خود فکر می کردم
که مه گر همچنان تا صبح می پاییید
مردان جسور ازخفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
بیابان را سراسر مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است

 

 


کلمات کلیدی:
 
برق گرفتن اسب سرکش در حوالی مثلا چرخ و فلک
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩  

و یک شب

در جلگه وسیع قفقاز

رشحه کال مادیان ترکمن

تمام لحظه های شبم را انباشت

و چون خط باریک چشمهایش

                                  گشوده شد

در چشم انداز ما

تمام جهان

                 غرق در سیطره سفید بود

و سیب های جوان اش

هم چنان

نوید آرزویی دور از دست

چرا که چشم انداز سفر تیره بود

                             و بسیط....


کلمات کلیدی:
 
شب سی ساله پوک
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦  

شب سی ساله پوک

شب ما شب قفس، شب سی ساله پوک

شب یلدای عطش، شب غمنامه غوک

شب عریانی باغ، فصل قداره و مشت

گم شدن تو گس ترین معصیت های درشت

عشق من! برادرم! ای تسلای سکوت

عافیت باشه تنت! زیر داغ جبروت

**

گریه کردن واپسین سنگر کشف منه

تو گدار بی کسی، شب داغ و گَزَنه

ما گذشتیم از شب ظلمت بی واژگی

با حقارت های تلخ، زندگی های سگی

باغ، باران می سرود، لیک شعری گل نکرد

سنگلاخ این شکست، مرگ ما را بیمه کرد

طعم تلخ قهوه ای، پشت میز یک قفس

تو شکستی نازنین! در شب شوم جرس

لکنت بی واژگی! شعرهای خستگی

دست تو شعر منه! شاعر گسستگی!

صبح آیا می رسد؟ ای شهامت های پوچ؟

چشم ها ترمی شوند، پشت دروازه کوچ

چشم تو غزل ترین شیوه پروانگی است

در حصار این بلند، شعر ما آزادگی است

 

علی محمد نجاتی

١٩ دی ماه ١٣٨٧

 


کلمات کلیدی:
 
واپیسین شعر
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦  

 

نیایشی بلند

بر سپیدار پشت پنجره اقامه خواهم کرد

بیداری از خواب چهل ساله

کی آغاز می شود


کلمات کلیدی:
 
دلایل فلسفی سهراب نداشتن در عصرخشنونت دیجیتال
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢  

دلایل فلسفی سهراب نداشتن در عصر دیجیتال

علی محمد نجاتی

 

(این مطلب در آخرین شماره نشریه هنرمند به چاپ رسیده است)

 

طرح مساله

مدت ها بود که قلبم تیر می کشید. وقت و بی وقت، بی هیچ نظم و ترتیبی. سمت چپ سینه، آن جا که قلب هست، دردی نزج می گرفت، قوی می شد و به سمت پایین ریشه می دوانید. اوایل شدید نبود، اما بعدها که حادتر شد، ترس یک سکته قلبی در شبی که هنوز امیدواری فردایی در پی آن باشد، با هر درد بر دلم آوار می شد.

آخرین بار همین دو شب پیش بود که برای اولین بار از درد بیدار شدم. دیگر مساله جدی شده بود، صبح دفترچه معمولا بی خاصیت تامین اجتماعی را زدم زیر بغل و رفتم بیمارستان و پس از ساعت ها انتظار رسیدم به آستانه طبیبی که تنم به ناز او نیازمند شده بود و می توانست درباره زندگی من نظر بدهد. چقدر دکتر؟ چقدر وقت دارم؟ این سوال طنز آمیز سریال های آبکی تلویزیون هنوز در ذهنم جولان می داد و تبسمی سمج لب هایم را منقبض می کرد که کار معاینه دکتر تمام شد:

- حرص و جوشی هستی؟

- بله!


 
غزل فروید
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱  

غزل فروید

و گل، و سیب و ستاره، بلوغ ماه،‌

انگور

و تو که می رسی از دورها، ز سمت دورادور

و خاک، خاکِ پذیرش و حس هرز علف،

ریشه

و محو لحظه شبنم و پرشدن ز مغاک،

از گور

رسیده ایم و نشسته کنار حوض، نی نی،

 پچ پچ

ستاره می شکند در نگاه تو،

تو

ای حباب حضور

تو گونه می کشی آرام برنوازش دستم،

بادبادک

که می رود از حجم خویش بالا، درکرانه نور

تو می رسی از راه،

در،

تمام،

پاشنه،

می شود که شبی

تو غایب از نظرم باشی ای ترانه،

ای ستاره دور؟

و دور می شوم از تو، تمام لحظه

این بی سببی

و من تمام می شوم و تو، و مرگ، این حدود و ثغور

همین دو ساعت پیش، آینه،

تمام قد،

نگاهم کرد،...

که دور می شوم، اما چه ساده، چه تلخ، از مجال سرور

و باد می وزد از سمت یاد تو، پنجره، که باز، که صبا

وزیدن و رسیدن و بیتوته در شبی که

انار،

آب،

کافور

و بعد که تولد، تو می شکفی در میان خون و سوزن و انبر

و من که پرستار می خرامد و سرو مژده می دهد، مسرور

و تو که رفته ای و باد مانده در قفس سینه این آه

و من که تکه تکه می کنم ات،‌

صندوق عقب،

مامور

کنار پنجره ایستاده ای و دامن تو، امتداد بهار

و توپ،

که رنگی،

و خنده بر لب تو، ساکت و مخمور

و عشق که حباب است پر شده ز هوا،

کف صابون

و حالتی که فرو می رود و فرو می رود،

فرو

مجبور

 

علی محمد نجاتی

 ١٢خرداد٨٧



کلمات کلیدی:
 
بهمن سیگار داری؟
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳  

 

سال 1381که نسبت به امروز روزهای خوبی را می گذراندیم من برای همشهری تهران و همشهرای های ضمیمه قلم می زدم

یکی از هفته های کاری تصمیم گرفتم گزارشی از زندگی و تاریخچه شهرک اکباتان بنویسم. در آن زمان من به کمک تعدادی از دوستان ازجمله بهمن جواهرچیان در حال کار در پروژه دانشنامه شعر نو بودیم که به علت قطع بودجه آن توسط مدیران جدید وزارت ارشاد ناتمام ماندو هرکدام از ما به سمتی رفتیم و در زندگی و دشوار یهای آن غرق شدیم و برخی از ما هرگز نجات غریقی به سراغمان نیامد.

باری آن هفته تصمیم گرفتم برای تهیه گزارش از بهمن جواهرچان کمک بگیرم و به این ترتیبن طبق قرار من از ضلع شمالی شهرک آپادانا در معبری که در میان دیوار تعبیه شده بود وارد شده و همدیگر را دیدیم. و تا شب در شهرک اکباتان و آپادانا گشتیم و شب هم ساعتی در اتاق او استراحت کردیم و من به خانه رفتم.

بعد از آن جمع ما متفرق شد هم جمع بچه های دانشنامه شعر نو و هم جمع بچه های همشهرهای تهران و ضمایم مربوطه و من دیگر بهمن راندیدم . خانه شان عوض شده بود و تلفنی از او نداشتم او هم به من زنگ نزد تا  این که روز  سه شنبه 25 تیر ماه یک بار دیگر به اتاق او رفتم این بار در شهرک دانشگاه، جایی در جاده مخصوص کرج . با سامان اصفهانی رفتیم اما این بار او در اتاق اش نبود و شب گذشته این جهان را بدرود گفته بود و من از این که این همه سال او را ندیده بودم عصبانی بودم از چه کسی نمی دانم

امروز  با موجهه اتفاقی با این گزارش یک بار دیگر آن خاطرات زنده شد.

آن زمان برای نوشن این گزارش لحن طنز پس زمینه و سوژه سیگاری که تمام می شود را  دستمایه ای برای جذاب تر کردن آن قرا ردادم اما این روزها دیگر آن حس و سرزندگی رنگ باخته است

این هم متن گزارشی که به کمک بهمن جواهرچیان در باره شهرک اکباتان تهیه کردم

علی محمد نجاتی

 


 
غزل تابوت
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸  

 

 

 

به یاد بهمن جواهرچیان

 

ستاره ها

متوالی

سوار یک تابوت
گذر ز ساحت بودن، گدار یک تابوت
نوشته‌ی تو

که تر شد از عصمت باران
و

:
ـ

کهنه می شود آیا غبار یک تابوت؟
و ابروی عبوس خیابان... ،

تو ترسیدی

:

ـ

دوباره می رسد آیا سوار یک تابوت؟

*
همیشه

معنی مردن، زوال خورشید است
همیشه

رسم زمانه، گذار یک تابوت
دو پای بی رمق از خون صاف کوچه گذشت
و شانه‌هایِ نحیفِ تکیده،

بارِ

یک

تابوت


علی محمد نجاتی


 
بهمن جواهرچیان شاعر، در آرامگاه ابدی آرمید
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥  

بهمن جواهرچیان شاعر، در آرامگاه ابدی آرمید

پیکر بهمن جواهر چیان، شاعر و فیلم نامه نویس جوان که روز یک شنبه 23 تیر بر اثر عارضه سکته قلبی در منزل پدری اش واقع در شهرک دانشگاه درگذشته بود، در آرامگاه خانوادگی اش واقع در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

به گزارش علی محمد نجاتی، خبرنگار «روزنامه آسیا»، در این مراسم که با شرکت تعداد زیادی از دوستان، دوست داران، شاعران، هنرمندان و بستگان وی برگزار شد، پیکر این شاعر طی مراسمی در میان اندوه سوگوارانش به خاک سپرده شد.

در این مراسم تعدادی از دوستان او، شاعران جوان و دیگر هنرمندان شعر و سینما به شعرخوانی و ذکر خاطرات و یادکردهایی از سجایای اخلاقی و ویژگی های منحصر به فرد انسانی بهمن جواهرچیان پرداختند.

گفتنی است که از این شاعر و نویسنده جوان، پیش از این فیلم نامه «پنج سی سی لالایی» که براساس یکی از شعرهایش با همکاری حمید سلیمیان نوشته بود،‌ در وزارت ارشاد در انتظار مجوز ساخت بود،‌ که ساعاتی پس از مرگ اش صدور مجوز ساخت این فیلم قطعی شد. این فیلم هم اینک در مرحله پیش تولید قرار دارد و به تهیه کنندگی علیرضا شجاع نوری و کارگردانی حمید سلیمیان تولید خواهد شد.    

همچنین شایان ذکر است که از این هنرمند جوان مجموعه شعری به چاپ نرسیده است، اما تعدادی از شعرهای او در نشریات و سایت های اینترنتی منتشر شده است که مورد توجه علاقه مندان به شعر، خصوصا شعر مدرن فارسی قرار گرفته است.

جواهرچیان که متولد سال 1356 بود، روز یکشنبه، 23 تیر، به علت حمله قلبی از دنیا رفت.

بهزاد جواهرچیان، برادر این شاعر، به تلاش برای خاک‌سپاری او در قطعه‌ هنرمندان اشاره کرد، که با آن موافقت نشده است. وی همچنین از گردآوری شعرهای این شاعر و انتشارشان در قالب سه مجموعه خبر داد و در ادامه گفت: بهمن قرار بود با موسیقی من، شعرهایش را با صدای خودش دکلمه کند، که این موضوع میسر نشد و حالا خودم این کار را انجام می‌دهم، ضمن این که آثار او در قالب چند مجموعه شعر منتشر خواهد شد.

جواهرچیان از شاعران و نویسندگان جوانی بود که سال ها در نشست ها و جلسات مختلف ادبی تهران حضور داشت و کارشناسان او را از امیدهای آینده شعر فارسی می دانستند.

به گفته خانواده جواهرچیان، درگذشت این شاعر کاملا اتفاقی و در اثر نارسایی قلبی و تشنج ناشی از آن بوده است.

از اشعار جواهرچیان می‌توان به شعر «پنج سی سی لالایی» اشاره کرد که بیشتر با این شعر شناخته و توجه بسیاری به آن شده بود. نمایشنامه «لورکا» نیز از دیگر آثار اوست.

مراسم ختم بهمن جواهرچیان ساعت 5 تا 6 عصر روز پنج شنبه 27 تیرماه درمسجد رضا، واقع در فلکه صادقیه (آریاشهر)، بلوار اشرفی اصفهانی، نرسیده به پل همت، برگزار می شود.

 


کلمات کلیدی: بهمن جواهرچیان
 
 
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠  

 

غزلی برای خاطره

 

 

تو سرنوشت ماهیا دریا امید آخره

وقتى که پیش من باشى

زندگى ساده میگذره

وقتى که پیش من باشى

تو حس قصه گم میشم

همیشه یادم می مونه،

که عشق تو،

یه نوبره

باهات میام اگه بخواى دور زمین سفر کنى

دلت که پیش من باشه

زندگی خیلی بهتره

فرصت با تو بودنم، تو انعکاس حسِ شب

هر لحظه توی آینه،

یه اتفاق دیگره

من مى‏تونم بشینم و شب تا سحر نگات کنم

به شرط این که نذارى پلک چشات هى بپره

حالا دیگه سى سالمه

بچه نمیشم دیگه من

مى‏دونم سهم کفترا از زندگى فقط َپره

وقتى که این‏جا مى‏شینى توى چشات خیره مى‏شم

چشماى تو آسمونن

مژه‏ت َپرِ کبوتره

من مى‏تونم صدا کنم اسم تموم گلا رو

فقط مى‏خوام که پیش تو آبروى گلا نره

مى‏گن تو ساده‏اى ولى، من مى‏دونم میشه فروخت

تموم دنیارو

واسه

چشمایى که یه کم تره

به من میگن هى ننویس از پرنده از آسمون

این جا توى دیار ما،

پرنده بودن خطره

خواستم بدونم معنىِ اسم تو اصلاً چى مى‏شه

دیدم لغت‏نامه همه‏ش مثل گُلا معطره

به من میگن تو ساده‏اى

ولى مى‏شه که زندگى

اون لحظه‏اى باشه

فقط

که کم‏کم خوابت مى‏بره

...و بعد گرگ لحظه ها

و بعد صبح بی ثمر

و بعد امتداد هیچ

و بعد:

مسخ پنجره

ساده تویی،

ساده منم

 و حس خوب یک قفس

تو حس نرم شب چره، چشم تو شرم بستره

و شب، عبور انحنا

از کف فال دست من

و صبح، خواب خیس گل،

که شکل مار و مرمره

وقتى بازم باهار اومد، یادت باشه با همدیگه

سفر کنیم اون جایى که

ستاره‏مون نزدیک‏تره

سفر کنیم و لحظه ها، ساعت خوب گل بشن

بوسه گل، خواب جگن، و شطح خوب زنجره

سفر کنیم و آرزو،

فقط

حلول شب بشه

و پرده های مهربان، و انفجار دلهره

کنارشکل اسم تو، به شب سقوط می کنم

غروب می رسد بیا،

کنار شط

خاطره

 


کلمات کلیدی: غزل ،شعر
 
 
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧  
 
 

هراسِ دمشقی

 

با تو،

 انبانى از نان بود
و در من

هراسِ بى پایانِ قحط سالى
و من
از تو
بیزار شدم
على رغم محراب و نئون

 28 فرودین 1383


کلمات کلیدی: شعر ،هراس دمشقی
 
 
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩  

 

 

 

ژاژ

 

وقتی دهان مسلم حُمق می جنبد
من به چوپانم پشت می کنم
علی رغم
احتمال

تازیانه

 


کلمات کلیدی: ژاژ
 
 
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۸  

عالی جناب

 

 

عالی جناب

هر روز

با دهان فراخش با ما سخن می گوید

و طنین صدایش

از فراز کوه ها و دره ها و دریا ها

می گذرد

و هر از چند گاه

شباهنگام

مردانی از جنس سیاهی به خانه ما می آیند ؛

دشنه ای بر گلوگاه شمعدانی پشت پنجره

می گذارند

و دفتر کوچک خاطرات مرا

به یغما می برند

تا قطره اشکی را

که شبی بر آن چکیده است

به صلابه کشند


کلمات کلیدی:
 
آتش و يخ
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸  

 

در استيلاي زمستانم

 

كنار تو می نشینم
دستهاي قطبي ام به سوي تو حایل می شود

گرم می شوم

سوزشي تيز در سر انگشت هايم می گیرد

شوق

به تمامي

در شاخه هاي وريد پوييدن می گیرد

نا گاه

درتو غوطه می شوم

و پروانه اي از پيله بيرون می رود

 

مهرماه 1383


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸  

 شب دهکده

  

 

 

 

غروب

به دهكده ريخت

همهمه

به دهكده ريخت

گله

به دهكده ريخت

ابري از غبار به دهكده ريخت

...

شب

به دهكده ريخت

سكوت

به دهكده ريخت

سوسو

به دهكده ريخت

زنجره

به دهكده ريخت

واهمه

به دهكده ريخت

...

وسوسه

به دهكده ريخت...

 

 

مهرماه 1383

 


کلمات کلیدی: