غزل فروید
و گل، و سیب و ستاره، بلوغ ماه،
انگور
و تو که می رسی از دورها، ز سمت دورادور
و خاک، خاکِ پذیرش و حس هرز علف،
ریشه
و محو لحظه شبنم و پرشدن ز مغاک،
از گور
رسیده ایم و نشسته کنار حوض، نی نی،
پچ پچ
ستاره می شکند در نگاه تو،
تو
ای حباب حضور
تو گونه می کشی آرام برنوازش دستم،
بادبادک
که می رود از حجم خویش بالا، درکرانه نور
تو می رسی از راه،
در،
تمام،
پاشنه،
می شود که شبی
تو غایب از نظرم باشی ای ترانه،
ای ستاره دور؟
و دور می شوم از تو، تمام لحظه
این بی سببی
و من تمام می شوم و تو، و مرگ، این حدود و ثغور
همین دو ساعت پیش، آینه،
تمام قد،
نگاهم کرد،...
که دور می شوم، اما چه ساده، چه تلخ، از مجال سرور
و باد می وزد از سمت یاد تو، پنجره، که باز، که صبا
وزیدن و رسیدن و بیتوته در شبی که
انار،
آب،
کافور
و بعد که تولد، تو می شکفی در میان خون و سوزن و انبر
و من که پرستار می خرامد و سرو مژده می دهد، مسرور
و تو که رفته ای و باد مانده در قفس سینه این آه
و من که تکه تکه می کنم ات،
صندوق عقب،
مامور
کنار پنجره ایستاده ای و دامن تو، امتداد بهار
و توپ،
که رنگی،
و خنده بر لب تو، ساکت و مخمور
و عشق که حباب است پر شده ز هوا،
کف صابون
و حالتی که فرو می رود و فرو می رود،
فرو
مجبور
علی محمد نجاتی
١٢خرداد٨٧